سعدى
8
بوستان ( فارسى )
نرفت از جهان سعد زنگى به درد * كه چون تو خلف نامبردار كرد عجب نيست اين فرع از اصل « 1 » پاك * كه جانش بر او جست و جسمش به خاك خدايا بر آن تربت نامدار * بفضلت كه باران رحمت ببار 175 گر از سعد زنگى مثل ماند ياد * فلك ياور سعد بو بكر باد « 2 » مدح سعد بن ابى بكر بن سعد جوان جوانبخت روشنضمير * بدولت جوان و بتدبير پير بدانش بزرگ و بهمت بلند * ببازو دلير و بدل هوشمند زهى دولت مادر روزگار * كه رودى چنين پرورد در كنار بدست كرم آب دريا ببرد * برفعت محلّ ثريا ببرد 180 زهى چشم دولت به روى تو باز * سر شهرياران گردنفراز صدف را كه بينى ز دردانه پر * نه آنقدر دارد كه يكدانه در تو آن درّ مكنون يكدانهاى * كه پيرايهء سلطنت خانهاى نگهدار يا ربّ به چشم « 3 » خودش * بپرهيز از آسيب چشم بدش خدايا در آفاق نامى كنش * بتوفيق طاعت گرامى كنش 185 مقيمش در انصاف و تقوى بدار * مرادش به دنيا و عقبى برآر غم از دشمن ناپسندش « 4 » مباد * وز انديشه بر دل « 5 » گزندش « 6 » مباد بهشتى درخت آورد چون تو بار * پسر نامجوى و پدر نامدار از آن خاندان خير بيگانه دان * كه باشند بدخواه اين خاندان زهى دين و دانش ، زهى عدل و داد * زهى ملك و دولت كه پاينده باد 190 نگنجند كرمهاى حق در قياس * چه خدمت گزارد زبان سپاس خدايا تو اين شاه درويشدوست * كه آسايش خلق در ظلّ اوست بسى بر سر خلق پايندهدار * بتوفيق طاعت دلش زندهدار برومند دارش درخت اميد * سرش سبز و رويش برحمت سفيد
--> ( 1 ) . اصل از آن فرع . ( 2 ) . در بعضى از نسخ اين بيت نيز هست : اتابك محمد شه نيكبخت * خداوند تاج و خداوند تخت ( 3 ) . در نسخههاى قديم « به چشم » نوشته شده اگر چه معنى آن آشكار نيست نسخههاى تازهتر « بلطف » و « بفضل » نوشتهاند . ( 4 ) . ناپسندت . ( 5 ) . ز دوران گيتى . ( 6 ) . گزندت .